از زبان مرینت

مرینت صبح با صدای آلارم موبایلم از خواب بیدار شد نگاهی به ساعت انداخت ساعت ۵:۵۴ بود مرینت با آشفتگی زود از جاش بلند شد و مشغول آماده‌ شدن شد مرینت یه پیرهن سفید و یه کت کوتاه به رنگ آبی آسمونی وشلوار بک سفید پوشیدو کفشی به رنگ آبی آسمونی  سرکار مرینت دیرشده بود 

                                              از زبان آدرین

با صدای آلارم موبایلم از خواب بیدار شدم ساعت ۵:۰۰ بود از جام بلند شدم وبه سمته طبقه پایین رفتم و مشغول به خوردن صبحونه شدم وبعد به سنته اتاقش رفت تا حاضر شه آدرین یه پیرهن سفیدو کراوات کت و شلوار مشکی پوشید وبه سمت شرکتش راه افتاد و ساعت ۵:۳۰ رسید 

(از زبان راوی):مرینت ساعت حدود ساعت ۶:۰۰ به شرکت رسیده بود .

مرینت:ساعت حدود ۶بود امروز مثل همیشه دیربه شرکت اومده بودم رفتم داخل آسانسور و طبقه ۲۰ رو زدم شرکت ۲۰ طبقه داشت و من طبقه آخر کار میکردم که رئیس شرکت آدرین اگرقت هم در همون طبقه کار میکرد رسیدم و در های آسانسور بازشد   

آدرین:از اتاقم بیرون اومدم که....